|
جبر و لاجبر در پیشگویی و پیشکـُشی خضر؟ شايد زكـّاكان در پاسخ شكـّاكان بگويند كه سرنوشت كودك دو حالت داشته . حالت اول اين بوده كه اگر او زنده مي ماند باعث طغيان پدر و مادرش مي شد و حالت دوم اين بوده اگر كشته مي شد، ديگر پدر و مادرش طغيانگير نمي شد درباره ديگر عمليات خضر نيز همين پاسخ را بدهند. اين دفاع متون پرستان، خود جبر را به ميان خواهد كشيد و تحميل خواهد كرد يعني معني اين حرف زكـّاكان و عمليات خضر آن خواهد بود كه اگر كودك كشته نمي شد بي هيچ برو برگردي طفل ستمگر مي شد و تنها راه چاره كشتن او بود! پرسش اين است كه اگر جبر طغيان انگيزي كودك بدان حد قوي بوده و سرنوشت او بدين حد محتوم بوده، پس اولاً خضرچگونه توانسته اين سرنوشت جبرآلود را بي اثر كند؟ و ثانياً وقتي خضر توانسته جبر را لاجبر كند پس چگونه مي توان محتوميت طغيان انگيزي كودك را پذيرفت. و آيا كودك و ديگران و ديگر عوامل نمي توانسته اند لاجبر كننده و تغيير دهنده اين سرنوشت طغيان انگيزي باشند؟ اين امكان تغيير سرنوشت را به استناد يكي از پيامبران يهود كه خبر از بداء خدا در مرگ عروس و دامادي داد: {مي گويند كه پيامبري از يهود به همراه ياران خود در مسيري مي رفتند كه خانه اي را مي بينند كه در ان جشن عروسي به پاست. پيامبر خدا مي فرمايد كه امروز در اين خان ه جشن است و فردا عزا؛ زيرا عروس اين خانه فردا از دنيا خواهد رفت. ياران اين پيامبر، حرف وي را قبول كردند، پس به راه افتادند. فردا از همان مسير مي گذشتند كه چشمشان به همان خانه افتاد و در كمال تعجب ديدند كه هيچ نشاني از عزاداري در آن خانه نبود. مگر مي شود كه پيامبر خدا دروغ بگويد؟ پس از وي جوياي مسئله را شدند. آن پيامبر خدا آنان را به سوي خانه برد و در زد و پس از اجازه از صاحبخانه وارد خانه شد و از تازه عروس پرسيد كه ايا ديشب به كسي صدقه اي دادي؟ تازه عروس گفت: اري! ديشب پيرمردي سائل به مجلس عروسي آمد و تقاضاي مقداري طعام كرد. هيچ كس به وي توجه نكرد و من برخاستم و به وي چند قرص نان و شام عروسي دادم. پس آن حضرت رختخواب زن را كنار زد كه دو مار سمي، به جاي نيش زدن تازه عروس، همديگر را نيش زده بودند و دندان گرفته بودند. بر اساس این داستان، اشخاص با انجام اموری همچون صدقه، توان تغيير سرنوشت و رفع بلا را دارند. هر چند در اين داستان نيز آينده بيني نزديكتر فداي آينده بيني دورتر شده و با اينكه خدا از آغاز مي دانسته كه عروس صدقه خواهد داد و نخواهد مرد ولي به پيامبرش اين موضوع را نگفته و خبر از آينده اي كه قرار بوده رخ ندهد، داده است. پرسش اين است كه آيا با اين داستان صفت دروغگويي به خدا نسبت داده نمي شود؟ چون در هر حالت خدا، خبر از عزايي داده است كه خود مي دانسته اتفاق نمي افتد. و گويي پيامبرش را سركار گذاشته باشد.( نعوذ بالله من الشكـّاك). در هر صورت اصل امكان تغيير سرنوشت بر اساس اين داستان، حق كودك داستان خضر به شمار مي رود يعني چرا كودك از بخت بدش در مواجهه با خضر نبايستي فرصت رسيدن به سن بلوغ و امكان استفاده از عوامل تغيير دهنده يا جبران كننده سرنوشتش را داشته باشد؟ و اصولاً كودك چرا مي بايست به جرم طغيان ديگران ( والدينش) كشته شود. مگر نه اين است كه هركس مسئول اعمال خود است و آن كس كه دچار طغيان شده خود مسئول است ؟ با اين همه اين دو داستان يعني پيامبر يهودي و خضر ناشناس عكس يكديگرند. در يكي عروس سزاوار نيش مار رهايي مي يابد و در ديگري طفلي كه هنوز طغياني بر نيانگيخته بي گناه كشته مي شود. ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:3  توسط کاوه آهنگر
|
چگونه می شود گذشته را تغییر داد؟!! آیا خضر؛ بداء وارونه می کرد؟ : آيا خضر گذشته را دستكاري مي كرد يا آينده را؟ : با داستان خضر(؟) در قرآن و شاگردي موسي او را، در آيات ۶۰ تا ۸۲ سوره كهف آشنا هستيد. شخص ناشناسي كه در اين آيات آمده و هيچ اسمي ندارد و بنا به حدس و تفسير و تفت حديث ،آن را با خضر يكي گمان كرده اند، و ما نيز به ناچار آن را خضر فرض مي كنيم، عملياتي را در سمت استادي موسي مرتكب شد كه آنها را در آن داستان مي توان تعبيري وارونه از بداء دانست. تعبيري كه تاكنون مورد توجه و كشف واقع نگرديده است. بدين گونه كه اگر تعبير شيعوي بداء يعني ظهور پس از خفاء را در نظر بگيريم، عمليات خضر در جهت خفاء پيش از ظهور بوده است.بدين ترتيب كه در بداء مورد نظر شيعه، چيزي كه در گذشته مخفي نگه داشته شده بود،در آينده آشكار مي شد در حاليكه در بداء خضر ؛چيزي كه قرار بود در آينده آشكار شود، در گذشته به طوري مخفي مي شد كه از ريشه و بن كنده مي شد و هيچگاه به ظهور نمي رسد. اين مفهوم را ما بازتر ميكنيم. پرسش اين است كه آيا آينده اي كه خضر دستكاري مي كرد، واقعا رخ دادني بود؟ چگونه مي توان آنچه را كه رخ نداده تغيير داد؟ و چگونه مي توان آنچه را كه رخ نداده تغيير داده شده پنداشت ؟ آيا آينده اي كه خضر مي ديد و قادر به پيش بيني آن بود واقعا همان رخدادي بود كه قرار بود رخ بدهد؟ اگر چنين بود! پس چگونه توانست آنر ا تغيير بدهد؟ يعني آن آينده اي كه رخ دادنش را پيش پيش ديده بود ( با در نورديدن زمان و با دارا بودن علم لدني ؟ )، با اين دچار تغيير شدن ديگر رخ دادني نبود پس خضر از ابتدا چه ديده بود؟ يعني خضر نمي توانسته آن آينده اي را كه كودك كشته شده در صورت كشته نشدن پديد مي آورد ببيند؛ زيرا ديگر كودكي وجود نداشت. بعبارت ديگر آنچه خضر قبل از كشتن كودك ديده بود و آينده اي بود كه كودك قرار بود در سالها بعد آنرا پديد آورد و اين آينده چون به طور حتم رخ مي داده پس مورد بينش خضر واقع شده بود و كشتن كودك براي جلوگيري از رخ داد آنچنان آينده اي، خود دليل اين حتميت به شمار ميرود ولي پرسش كاوه اين است كه با توجه به اين كه عمل كشتن كودك را خضر پس از بينش خود از آينده كودك انجام داده بود، پس ديگر آن آينده مورد انتظار قبل از كشتن نمي توانسته موجوديت و رويت پيدا كرده باشد و خضر تنها مي توانسته كشته شدن كودك را توسط خودش بينش كرده باشد. به عبارت ديگر چون قتل كودك رخدادي در ميان دو مرحله يعني مرحله يكم كه شامل پيش بيني آغازين خضر قبل از كشتن كودك بوده با مرحله دوم كه شامل آينده اي بوده كه كودك قرار بوده در بزرگسالي پديد آورنده آن باشد قرار مي گرفته است پس در واقع همين مرحله مياني كه قتل كودك توسط خضر بوده، آينده واقعي و نهايي كودك را تشكيل مي داده نه چيز ديگري. بعبارت ساده تر خضر در بينش خود از آينده كودك نمي توانسته طغيان انگيزي او را ببيند، زيرا مي بايست قبل از آن، مرگ او را بدست خود ببيند . پس بدين ترتيب شکـّاك شجّاع لاجَرَم و لاجُرْم به اين نتيجه خواهد رسيد كه استادِ موسي در برخورد با اين قضيه و ساير قضاياي مشابه داستانش، شق القمر نكرده است و همان رويه اي را پيش گرفته كه همه مردم در برنامه هاي آينده نگري خود اینچنین مد نظر قرار مي دهند. پس شكـّاك خواهد گفت : باید بدانیم که آینده نگری و دست کاری آینده دو مقوله کاملاْ جدا از هم هستند. یعنی این دو ویژگی همزمان در یک شخص قابل جمع نیستند زیرا یکی ناقض دیگری خواهد بود بایک مثال قضیه را روشن میکنیم : فرض کنید که دو نفر علم لدنی دارند ولی هر کدام قادر به بخشی از عملیاتی باشند که خضر ناشناس انجام داده است. یعنی یک نفر فقط بتواند آینده را پیشگویی کند و نفر دیگر فقط بتواند آینده را دستکاری کند! این دو نفر ناقض علم لدنی یکدیگر هستند زیرا آینده ای را که یکی پیشگویی کرده، ديگري از تحقق آن جلوگيري كرده است. اين بدان معناست كه پيشگويي نفر اول دروغ بوده است. و چون ثابت شده كه پيشگويي او درست از آب درنيامده، پس خودبخود مي توان به اين نتيجه رسيد كه دستكاري آينده توسط نفر دوم نيز دروغ ديگري است زيرا هيچ دليلي وجود ندارد كه ثابت كند اين آينده تغيير يافته، واقعاً تغيير يافته و اصلا تغيير نيافته چون نفر اول دروغگو بود پس نفر دوم هم اگر ادعا كند كه او آينده پيشگويي شده توسط دروغگوي اول را تغيير داده خود دروغگوي ديگري است. پس با شكـّاك به اين نتايج مي رسيم كه اولا شايد فقط بتوان آينده را پيشگويي كرد و به هيچ وجه نمي توان آن را تغيير داد. ثانياً جمع شدم توامان پيشگويي كننده و دستكاري كننده آينده، در يك شخص يا دو شخص، عملاً نقض ادعاي هر دو مي باشد . زيرا عمل يكي، عمل ديگري را تبديل به موهوم مي كند. ثالثاً در پيشگويي آينده شايد فقط بتوان آينده آني و همزمان را كه در مكان ديگري در حال وقوع است از طريق تله پاتي يا تلفن همراه يا فكس پيشگويي كرد وگرنه ....
آيا آينده اي كه او دستكاري مي كرد؛ خود تغيير گذشته نبود؟ ادامه دارد
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:10  توسط کاوه آهنگر
|
آیا می شود سرنوشت گذشته را دگرگون کرد؟ آیا خدا می تواند گذشته را دستکاری کند؟ گویا با بداء ، گذشته هم در امان نيست!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:27  توسط کاوه آهنگر
|
|