تبليغاتX
قرآن پژوهی شکَاکان در شکوک قرآن! -
 

جبر و لاجبر در پیشگویی و پیشکـُشی خضر؟

شايد زكـّاكان در پاسخ شكـّاكان بگويند كه سرنوشت كودك

دو حالت داشته . حالت اول اين بوده كه اگر او زنده مي ماند

باعث طغيان پدر و مادرش مي شد و حالت دوم اين بوده

اگر كشته مي شد، ديگر پدر و مادرش طغيانگير نمي شد

درباره ديگر عمليات خضر نيز همين پاسخ را بدهند. اين دفاع

متون پرستان، خود جبر را به ميان خواهد كشيد و تحميل خواهد

كرد يعني معني اين حرف زكـّاكان و   عمليات خضر آن خواهد بود كه

اگر كودك كشته نمي شد بي هيچ برو برگردي طفل ستمگر

مي شد و تنها راه چاره كشتن او بود!

پرسش اين است كه اگر جبر طغيان انگيزي كودك بدان حد

قوي بوده و سرنوشت او بدين حد محتوم بوده، پس اولاً

خضرچگونه توانسته اين سرنوشت جبرآلود را بي اثر كند؟

و ثانياً وقتي خضر توانسته جبر را لاجبر كند پس چگونه

مي توان محتوميت طغيان انگيزي كودك را پذيرفت.

و آيا كودك و ديگران و ديگر عوامل نمي توانسته اند

لاجبر كننده و تغيير دهنده اين سرنوشت طغيان انگيزي باشند؟

اين امكان تغيير سرنوشت را به استناد يكي از پيامبران يهود

كه خبر از بداء خدا در مرگ عروس و دامادي داد:

{مي گويند كه پيامبري از يهود به همراه ياران خود در مسيري مي رفتند كه خانه اي را مي بينند كه در ان جشن عروسي به پاست. پيامبر خدا مي فرمايد كه امروز در اين خان ه جشن است و فردا عزا؛ زيرا عروس اين خانه فردا از دنيا خواهد رفت. ياران اين پيامبر، حرف وي را قبول كردند، پس به راه افتادند. فردا از همان مسير مي گذشتند كه چشمشان به همان خانه افتاد و در كمال تعجب ديدند كه هيچ نشاني از عزاداري در آن خانه نبود. مگر مي شود كه پيامبر خدا دروغ بگويد؟ پس از وي جوياي مسئله را شدند. آن پيامبر خدا آنان را به سوي خانه برد و در زد و پس از اجازه از صاحبخانه وارد خانه شد و از تازه عروس پرسيد كه ايا ديشب به كسي صدقه اي دادي؟ تازه عروس گفت: اري! ديشب پيرمردي سائل به مجلس عروسي آمد و تقاضاي مقداري طعام كرد. هيچ كس به وي توجه نكرد و من برخاستم و به وي چند قرص نان و شام عروسي دادم. پس آن حضرت رختخواب زن را كنار زد كه دو مار سمي، به جاي نيش زدن تازه عروس، همديگر را نيش زده بودند و دندان گرفته بودند.
در اينجا شيعه اعتقاد دارد كه براي خدا بداء واقع شده، نه به معناي آنكه خداوند نمي دانسته و حال برايش روشن شده، بلكه اجل معلق براي تازه عروس بنا نهاده شده بود كه با صدقه دفع گرديد. }

بر اساس این داستان، اشخاص با انجام اموری همچون صدقه، توان

تغيير سرنوشت و رفع بلا را دارند. هر چند در اين داستان نيز

آينده بيني نزديكتر فداي آينده بيني دورتر شده و با اينكه خدا از

آغاز مي دانسته كه عروس صدقه خواهد داد و نخواهد مرد

ولي به پيامبرش اين موضوع را نگفته و خبر از آينده اي كه

قرار بوده رخ ندهد، داده است. پرسش اين است كه آيا  با

اين داستان صفت دروغگويي به خدا نسبت داده نمي شود؟

چون در هر حالت خدا، خبر از عزايي داده است كه خود

مي دانسته اتفاق نمي افتد. و گويي پيامبرش را سركار گذاشته

باشد.( نعوذ بالله من الشكـّاك).

در هر صورت اصل امكان تغيير سرنوشت بر اساس

اين داستان، حق كودك داستان خضر به شمار مي رود

يعني چرا كودك از بخت بدش در مواجهه با خضر

نبايستي فرصت رسيدن به سن بلوغ و امكان استفاده از

عوامل تغيير دهنده يا جبران كننده سرنوشتش را داشته

باشد؟ و اصولاً كودك چرا مي بايست به جرم طغيان ديگران

( والدينش) كشته شود. مگر نه اين است كه هركس مسئول

اعمال خود است و آن كس كه دچار طغيان شده خود مسئول

است ؟ با اين همه اين دو داستان يعني پيامبر يهودي و خضر

ناشناس عكس يكديگرند. در يكي عروس سزاوار نيش مار

رهايي مي يابد و در ديگري طفلي كه هنوز طغياني بر

نيانگيخته  بي گناه كشته مي شود.

...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:3  توسط کاوه آهنگر  |